اینم آشپز بهمراه دست پختش (البته نترسین ایشون کرم ضد آفتاب بصورتش زده)

بعد از خوردن نهار و یه چایی لب سوز  و لب دوز در چادر و دو ساعتی استراحت بعلت بارش بارون ،هوا هم کم کم صاف شد و ما هم شروع به جمع و جور کردن وسایل شدیم که یکی از بچه هایی که با هم عکس انداخته بودیم و آدرس وب لاگ را از ما گرفته بود اومد و گفت وب لاگتونا پیدا کردم و عکس ما را روی گوشی موبایلش ریخته بود و به ما نشون داد .جمع کردن وسایل که تموم شد سوار دوچرخه ها شدیم و از وسط شهر شروع به رکاب زدن کردیم . دنبال یه داروخانه میگشتیم و چون روز جمعه بود اکثرا" بسته بود ولی با پرس و جو یه داروخانه شبانه روزی پیدا کردیم و وقتی برای خریدن یکسری قرص داخل شدیم ۴ نفر داخل داروخانه بودن یه خانم و ۳ نفر آقا که بعد از پرسیدن یه سری سئوال و دادن قرصهایی که ما لازم داشتیم ازشون خداحافظی کردیم و فراموش کردیم باهاشون عکس بگیریم . بهرحال از پرسنل اون داروخانه هم تشکر میکنیم که به ما کمک کردن

رکاب زدن را به سمت سه راهی سورمق ادامه دادیم . از شهر خارج شده بودیم که چند تا گل محمدی دیدیم که یکی از اونها را چیندیم (البته با عرض پوزش از باغبونی که گل را کاشته بود) 

هوا تاریک شده بود که ما به سه راهی سورمق رسیدیم که دقیقا" اول سه راهی سورمق یه مسجد بود که در کنار مسجد یه سری اتاق درست کرده بودن که با خادم مسجد صحبت کردیم برای گرفتن اتاق که گفت اتاقها مربوط به مسجد نیست و شخصی هست ولی جلوی اتاقها میتونین چادر بزنین و ما هم با توجه به تحقیقاتی که در مورد ادامه مسیر کرده بودیم بهتر دیدیم شب را همونجا بخوابیم و فردا صبح ادامه راه را رکاب بزنیم

حدس بزنین شام چی درست کردیم؟ اول عکس جایی را که شب در اونجا چادر زدیم را ببینین بعد عکس شامی که خوردیم

اینم عکس شام

 اینم عکس مسجدی که در کنارش ما شب را بسر کردیم

اینم آشنا شدن با یه فرهنگ دیگه . به نظر شما منظور از این کلمه که در عکس پایین نوشته شده چی هست؟

برای انداختن این عکس دوربین را روی صندوق صدقات جلوی مسجد تنظیم کردیم و روی تایمر گذاشتیم . عکس جالبی شد

حرکت بسمت شهر ابرکوه

داشتیم جاده ابرکوه را رکاب میزدیم که به یه مزرعه برخوردیم به اسم مزرعه تلاش

ورود به شهر ابرکوه و دیدن تابلو بناهای تاریخی این شهر

میدان ورودی شهر و دیدن یخچال خشتی

تماس با آقای حسین اکبرزاده که در قسمت اول در مورد ایشون توضیح دادم و صرف صبحانه در کنار سرو ۴۵۰۰ ساله در شهر ابرکوه

اینم باغبون این سرو ۴۵۰۰ ساله که اطراف درخت را پر از آب کرده بود که کسی نتونه به اون نزدیک بشه

خداحافظی از آقای اکبرزاده و حرکت بسمت دهشیر

رکاب زدن در کویر لوت واقعا" طاقت فرسا بود(یاد ضرب المثلی افتادیم که میگه کاری میکنم بری ابرکوه)

داشتیم مسیر ابرکوه ـ دهشیر را رکاب میزدیم و هوا هم خیلی گرم بود که دیدیم چند متر جلوتر از ما یه ماشین پژو ۴۰۵ داخل پارکینگ پارک کرد و راننده ماشین با یه دوربین دیجیتال اومد پایین و شروع به عکس گرفتن از ما کرد و نفر بغل راننده هم اومده بود پایین و داشت ما را نگاه میکرد که بعد از رسیدن ما بهشون با هم سلام و احوالپرسی کردیم و راننده یه سری از ما سئوال کرد و بعد گفت ما بچه تفت هستیم و تو کار فروش و تعمیر دوچرخه های حرفه ای هستیم و کارت هم به ما داد و گفت امروز چون جمعه بود با دوستم رفته بودیم یه مسافرت طرف شیراز و الان هم داریم بر میگردیم . خلاصه بعد از چند دقیقه ای صحبت کردن گفت ما خیلی عجله داریم و یه هندونه از ماشین اورد بیرون که یه کم از اونا سوراخ کرده بودن و با قاشق خورده بودن و هندونه را داد به ما . ما هم هر چی اصرار کردیم که با خودتون ببرین قبول نکردن و گفت اگه نگیرین ناراحت میشیم خلاصه ما قبول کردیم و بعد از خداحافظی این دو تا دوست عزیز، داخل همون پارکینگ هندونه را نصف کردیم و روی همون اسفالت داغ زدیم به تن . واقعا" چه حالی داد باید اونجا میبودین و میخوردین و حالش میبردین . از این دو دوست عزیز و بچه های تفت هم تشکر میکنیم

ورود به دهشیر و دیدن کوچکترین پلیس راه ایران

در داخل دهشیر از مردم در مورد حمام عمومی سئوال کردیم که گفتن وجود نداره . ما هم با توجه به اینکه ظهر  شده بود تصمیم گرفتیم نهار را همون دهشیر بخوریم و بعد حرکت کنیم . همونطور که بدنبال خرید نان و وسایل نهار بودیم به آثار باستانی دهشیر برخورد کردیم که یه قلعه بود و یه مسجد در کنار مسجد یه دستشویی وجود داشت که همونجا دست و صورتمونا شستیم (جالب توجه این بود که دستشویی های این مسجد از نوع قدیمی بودن که داخل عکس میبینین)

 

این هم دیوار قلعه هست چون درب ورودی قعله خیلی خراب شده بود ما از دیوارش عکس گرفتیم 

این هم عکس دستشویی هایی که قبلا" تعریفش براتون کردم . البته قصد بی ادبی نداشتم فقط میخواستم بچه هایی که در قدیم نبودن و ندیدن این نوع دستشویی ها را نگاه کنن که اگه جایی دیدن نترسن

خوب دوستان فکر میکنم قسمت دوم سفر نامه را هم همینجا به پایان برسونیم بهتر باشه .

علت اون هم این هست که از اینجا به بعد هیجانات سفر شروع میشه و دقیقا" مثل شاهنامه که میگن شاهنومه آخرش خوشه این سفر ما هم مثل شاهنومه میمونه .

قسمت سوم و پایانی سفر را از دست ندین که بسیار جالب هست . در ضمن ما را هم از نظرات و پیشنهادات خوبتون محروم نکنین