قسمت سوم سفر با دوچرخه مسافت 700 کیلومتری
هوا کم کم داشت تاریک میشد و با توجه به تجربه ای که داشتیم باید قبل از تاریک شدن هوا چراغها را وصل میکردیم چون اگه هوا تاریک میشد در نصب چراغها به مشکل بر میخوردیم . ما برای اینکه باطری چراغها سریع تموم نشه یکی از باطریها را بر میداشتیم و داخل تاریکی جا زدن باطریها کم سخت میشه . ۲ ساعتی رکاب زده بودیم که با توجه به اینکه جاده دو طرفه بود و از روبرو هم ماشین میومد و بومی های منطقه به ما گفته بودن که یه گردنه طولانی با شیب بسیار زیاد در ادامه مسیر داریم بهتر دیدیم در اولین مکانی که پیدا کردیم اطراق کنیم . داشتیم جاده را طی میکردیم که از دور یه چادر دیدیم که یه چراغ داخلش روشن بود و مربوط به جاده سازه ها بود که داشتن جاده را دو طرفه میکردن جلوی چادر وایسادیم رفتیم دم در چادر که دیدیم یه پیرمرد اومد بیرون و تا ما را با دوچرخه دید تعجب کرد و با لهجه کرمانی به ما خسته نباشید گفت ازش در مورد ادامه مسیر پرسیدیم اول خیلی تعارف کرد برای اینکه اونجا استراحت کنیم ولی بعد گفت یه روستا جلوتر هست که بهتر شما برین اونجا . ما هم تشکر کردیم و مسیر را ادامه دادیم ساعت ۹ شب شده بود که از دور چراغهای روستا را در سمت چب خودمون دیدیم رکاب زدیم تا رسیدیم و رفتیم اون ور جاده و داخل روستا شدیم یه روستا که یه مسجد اول اون بود . اول تصمیم گرفتیم که کنار همون مسجد چادر بزنیم ولی هوا خیلی سرد بود و باد شدیدی میومد .بعد بهتر دیدیم با توجه به قفل بودن در مسجد بریم خادم مسجد را پیدا کنیم و داخل مسجد بریم .
روستای حسین آباد

روستای خیلی جالب و مخوفی بود . با دوچرخه وارد روستا شدیم و دیدیم داخل یه روستایی شدیم که تقریبا" ۲۰ خونه داخلش بود که فقط ۳ تا لامپ روشن بود اول فکر کردیم حتما" همه خوابیدن ولی دیدیم ساعت ۹ شب هست خلاصه اینجاش یه کم وحشتناک شد و داخل روستا شروع به رکاب زدن کردیم تا یه خونه که چراغش روشن هست پیدا کنیم که بطور ناگهانی به یه قلعه برخورد کردیم . بالاخره یه خونه پیدا کردیم که چراغش روشن بود . در زدیم و منتظر موندیم که یه پیرزن در را باز کرد و تا دوچرخه های ما را دید یه کم تعجب کرد خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی به سختی بهش فهموندیم که دنبال خادم مسجد هستیم چون لهجه ما را نمیفهمید . گفت یه آقایی داخل روستا تو راهسازی کار میکنه که میتونه به شما کمک کنه . رفتیم در خونه آقای راهساز یه آقایی تقریبا" جوون اومد بیرون و مسئله را بهش گفتیم گفت من خادم را میشناسم و اسمش حاج حسین هست ولی معلوم نیست اینجا باشه یا نه . اول بهمون آدرس داد بعد بهش گفتیم بهتر خودت هم با ما بیای . قبول کرد و سه نفری رفتیم در خونه خادم . در خونه را زد و خودش رفت . در باز شد و حاج حسین که یه پیرمرد بود در باز کرد اون هم تا دوچرخه ها را دید تعجب کرد ماجرا را براش تعریف کردیم گفت کی گفته کلید مسجد دست من هست و اصلا" مکروه هست که داخل مسجد بخوابین . بهش گفتیم حاج آقا هوا خیلی سرد هست و نمیشه داخل چادر خوابید وگرنه مزاحم شما نمیشدیم بعد گفت حال بذار برم ببینم کلیدها را دارم . رفت و با یه مشت کلید برگشت . داخل مسیر که داشتیم میرفتیم ازش سئوال کردیم مردم این روستا چقدر زود میخوابن گفت نه بابا این خونه ها خالی هستن و چون خشکسالی اومده همه روستا را رها کردن و رفتن جز ۲و۳ تا خانواده و گفت یه شب اومدن چراغها مسجد و وسایل داخلش را دزدیدن و بردن و ما تازه فهمیدیم که چرا نمیخواست ما داخل مسجد بخوابیم رفتیم تا به مسجد رسیدیم بعد گفت داخل مسجد که نمیشه بخوابین کنار مسجد یه اتاق هست که اونجا میتونین بخوابین . رفتیم دیدیم یه اتاق که هم بخاری داره و هم فرش و پتو خیلی ازش تشکر کردیم . کلید اتاق را بهمون داد و رفت ما هم دوچرخه ها را اوردیم داخل و داشتیم وسایل را باز میکردیم که دیدیم حاج حسین با یه کاس وارد شد و گفت اینا حاج خانوم داده گفته ببر برای این بنده خداها . ما هم دوباره ازش تشکر کردیم و وقتی داخل کاسه را نگاه کردیم دیدیم آش هست . البته با توجه به اینکه ما خودمون از اهالی کویر هستیم فهمیدیم که شوروا همون آش هست . جاتون خالی اینقدر چسبید . حتما" میدونین توی هوای سرد نوشیدنی داغ و آش چقدر می چسبه
عکسهای این ماجرا را ببینین



عکس شوروا یا همون آش خودمون همراه با چایی (خیلی خوشمزه بود )

عکس شام بعد از خوردن آش و کمی استراحت


عکسهای روستای حسین آباد در صبح روز بعد




قلعه ای که در روستای حسین آباد وجود داشت و قبلا راجب اون براتون توضیح دادم

عکسهای یادگاری در جلوی قلعه


آسیاب یا چاه آبی که در جلوی قلعه وجود داشت

حمام دو طبقه در روستا که مخروبه شده بود
طبقه اول حمام


طبقه دوم حمام


عبور از گردنه علی آباد به طول ۱۵ کیلومتر در مدت ۲ ساعت(واقعا" گردنه بود)


داشتیم گردنه را بالا میرفتیم که دیدیم پرسنل زحمتکش راهسازی با ماشینهای مخصوص دارن یه جاده جدید درست میکنن که با دیدن اونها وایسادیم که هم یه استراحتی بکنیم و هم یه خسته نباشید به این انسانهای زحمتکش بگیم . جاتون خالی یه چایی لب سوز و لب دوز و لب ریز هم خوردیم






بعد از خوردن چایی و کمی استراحت از پرسنل زحمتکش راهسازی خداحافظی کردیم و مجددا" گردنه علی آباد را شروع به رکاب زدن کردیم که در حین رکاب زدن بودیم که من دیدم یه وزغ سبز رنگ خیلی کوچیک و قشنگ داره عرض جاده را طی میکنه سریع وایسادم و دوچرخه را زدم رو جک اومدم برم وزغ را بگیرم که دیدم یه ماشین با سرعت داره نزدیک میشه مجبور شدم وایسم تا ماشین رد شه که وزغ هم زرنگی کرد و در همین حین رفت اونور جاده و وسط بوته های پونه خودش را استتار کرد و من دیگه نتونستم پیداش کنم . بهر حال تو همون قسمت سه تا گونه گیاهی دیدیم که بوی بوته های پونه آدم را از خود بیخود میکرد و دوست داشت اونجا یه کاسه ماست بود و پونه را میریخت روش و شروع به خوردن میکرد
عکس بوته های پونه که به داد آقا وزغ رسیدن

و اما دو گونه گیاهی دیگر


گردنه علی آباد که عرق ما را حسابی در اورد






پس از حدودا" ۴ ساعت رکاب زدن به شهر تفت رسیدیم که بهتر دیدیم مسیر را از کمربندی شهر تفت به سمت شهر یزد ادامه بدیم
داشتیم مسیر تفت ـ یزد را رکاب میزدیم که به کوههایی به اسم شیر کوه رسیدیم که واقعا" مثل شیر وحشی و سر به فلک کشیده بودن . از دیدن این کوهها انسان وحشت میکرد چه برسه به اینکه بخواد از این کوهها بالا بره. عکسهای کوهها را ببینین


برادران فوتباليست كه عاشق سفر با دوچرخه هستند . سفرهاي ماجراجويانه و به يادماندني كه خاطرات آن در طول زندگي از ذهن آنان پاك نخواهد شد . تجربيات بدست آمده از سفرها را در زندگي روزمره بكار بسته و در اختيار ديگران خواهند گذاشت.