قسمت چهارم سفر نامه 700 کیلومتری
از دور برگردون یه یک کیلومتری رکاب زدیم تا رسیدیم به محلی که عکس اون را در بالا دیدین . خیلی جالب بود داماد ما که لیسانس تاریخ داشت قبل از اینکه داخل این محل بشه گفت اینجا باید خیلی قدیمی باشه یه کم جلوتر رفت گفت احتمالا" چوپانها داخل زمستون گوسفندهاشونا میارن اینجا که از خیس شدن در بارون در امان باشن ولی وقتی داخل اونجا شدیم گفت نه اینجا جای کلنگ هست و معلومه که تازه این جا را کندن و به احتمال زیاد از اینجا برای خاکش استفاده میکنن و با توجه به راهروها و دالانهایی که درست کرده بودن نظر سوم در مورد اونجا بیشتر صدق میکرد.بهرحال ارزش دور زدن را داشت و ما هم کمی استراحت کردیم و چند تا عکس هم انداختیم با توجه به اینکه داخل اونجا خیلی تاریک بود بهتر دیدیم جلوی اونجا عکس بندازیم . عکسهاش را ببینین.




بعد از عکس انداختن سوار دوچرخه ها شدیم و برای ادامه مسیر باید مجددا" میرفتیم لاین مقابل که دیدیم دور برگدونی در کار نیست بخاطر همین بهتر دیدیم همون لاین را یه کم خلاف بیایم تا راهتر بریم لاین مقابل و یه خلاف کوچیک هم با اجازه تون داخل این سفر کردیم
داخل مسیر که میومدیم قبل از اینکه به شهر یزد برسیم یه چند تا روستا با مناظر زیبا دیدیم که بد نیست عکسهاش را ببینین



خوب بالاخره به شهر یزد رسیدیم . ساعت حدود یک بود و اولین مسئله ای که ذهن ما را مشغول کرده بود مسئله دوش گرفتن بود چون تقریبا" ۲ روزی میشد که دوش نگرفته بودیم و بعد از اون هم نهار خوردن بود . بخاطر همین به محض ورود از چند نفری آدرس حمام عمومی را پرسیدیم که با توجه به آدرسهایی که میدادن معلوم بود مسیر زیادی را باید رکاب بزنیم تا به حمام عمومی برسیم بنابراین بهتر دیدیم اول نهار بخوریم بعد اگه داخل مسیر حمام دیدیم بریم حمام . داشتیم مسیر را طی میکردیم که یه رستوران دیدیم از رستوران یه ۲ کیلومتری رد شدیم که در طرف مقابل یه ساندویچ فروشی دیدیم در فکر این بودیم که با این لباسها و سر و وضع بریم رستوران یا ساندویچ فروشی که تصمیم گرفتیم بریم رستوران مسیر را خلاف برگشتیم تا رسیدیم دم رستوران دیدیم یه خانوم میخواد سوار زانتیا بشه یه آقا هم داره ماکسیماش را تمیز میکنه . که قبل از اینکه ما سئوالی بکنیم آقا با یه لحن تندی گفت عذا تموم شده . من هم خیلی با عصبانیت گفتم ممنون چون فهمیدم که نمیخواد به ما غذا بده تو همین اوضاع فهمیدیم که لاستیک عقب چرخ دامادمون پنچر هست دیگه خودتون فکر کنین تو اون اوضاع چه حالی به آدم دست میده . تو همین فکرها بودم که گفتم اشکال نداره تو عصبانیت و سختیها آدم باید خودش را کنترل کنه به دامادمون گفتم بریم اونور ساندویچ بخوریم یه انرژی بگیریم بعد پنچری میگیریم . جای شما خالی رفتیم اونطرف خیابون و هر کدوم ۲ تا ساندویچ توپ زدیم تو رگ و داخل همون ساندویچ فروشی هم چند نفر از ما سئوالهایی کردن و یه بچه هم که خیلی خوشش اومده بود و هی به مادرش میگفت مامان دوچرخه
خلاصه بعد از خوردن نهار اومدیم بیرون و دوچرخه ها را دست گرفتیم و قدم زنان دنبال یه سایه میگشتیم که پنچری بگیریم که یه پارک جلوی خودمون دیدیم رفتیم داخل و شروع به پنچری گرفتن کردیم . جاتون خالی هوا خیلی گرم بود و یه عرق درست و حسابی ریختیم تا پنچری گرفتیم


بعد از گرفتن پنچری تقریبا" ساعت ۴ بود که داخل شهر یزد مسیر را بطرف شهر اردکان شروع به رکاب زدن کردیم داشتیم رکاب میزدیم و مغازه ها را نگاه میکردیم که دیدیم یه ماشین عجیب و غریب که من تا حالا تو ایران ندیده بودم کنار خیابون پارک شده یه کم جلوتر رفتیم و یه دفعه به دهنم رسید که شاید اینها توریست باشن . بخاطر همین برگشتیم و رسیدیم کنار ماشین دیدیم بله یه آقایی که از موهای طلایی رنگش معلوم خارجی هست کنار ماشین هست . به زبان انگلیسی باهاش سلام و احوالپرسی کردیم و بعد اون خانومش را صدا زد و ما را به اون معرفی کرد و گفت ما هلندی هستیم و ما هم گفتیم سایکلتوریست هستیم و گفتن دوچرخه شما خیلی قشنگ هست گفتم ماشین شما هم همینطور . گفت چند کیلومتر رکاب زدین من به انگلیسی گفتم سون تازن و یه دفعه دیدم شوهر و زنش سوت کشیدن و خیلی تعجب کردن . خلاصه گفتن ما با ماشین داریم دور جهان را میگردیم و یه سایت داریم که آدرس سایتشون را هم به ما دادن http://www.worldheritagecruise.com/ و گفتن ما میریم بطرف شمال ایران و دو هفته دیگه میرسیم تهران و قرار شد که اومدن تهران با ما تماس بگیرین و بیان خونه ما . خلاصه شماره موبایل ما را گرفتن و از هم خداحافظی کردیم و ما شروع به رکاب زدن کردیم داشتیم رکاب میزدیم و به این فکر میکردم که چرا موقعی که گفتم سون تازن سوت کشیدن که یه دفعه متوجه شدم که اشتباه گفتم و بجا اینکه بگیم ۷۰۰ کیلومتر رکاب میزنیم گفتیم ۷۰۰۰ کیلومتر رکاب زدیم و باید میگفتم سون هاندرد خلاصه به دامادمون گفتم و کلی خندیدیم
عکسهاشون را ببینین خیلی ماشین جالبی داشتن روی سقفش یه صفحه بود که میگفت از اون برای خوابیدن استفاده میکنن و یه تختخواب توپ میشه و نکته جالبتر قد خانوم آقای نایکو بود که دقیقا" هم قد ما بود و اسم اون هم ملودی بود و وقتی ایشون را با خانمهای ایرانی مقایسه میکنین میبینین خانمهای ایرانی با داشتن این همه استعداد در امر ورزش بعلت محدود بودن در انجام ورزش چقدر عقب هستن


ساعت ۶ بعدظهر بود که رسیدیم به دروازه قرآن تصمیم گرفتیم یه استراحت کوتاه و یه چایی کنار دروازه قرآن بخوریم اون آقایی که داخل عکس کنار ما هست باغبون محیط دروازه قرآن بود که ایشون هم دعوت ما را برای چایی خوردن قبول کرد و کمی هم با گپ زدیم

با توجه به اینکه شهرهای یزد و میبد و اردکان مثل شهرهای شمالی به هم وصل هستند . ما تصمیم گرفتیم شب مسیر یزد تا اردکان را رکاب بزنیم و چراغها را نصب کردیم و حرکتمون را بطرف میبد ادامه دادیم و از اونجا هم به اردکان رفتیم .

ساعت ۱۱ شب بود که به اردکان رسیدیم و شب را در یکی از پارکها صبح کردیم و صبح بود که چند تا عکس انداختیم
ایشون هم که مشغول جارو زدن هستن مسئول نگهداری از پارک بودن

برادرم تماس گرفت و به شوخی گفت خبرگزاریها اعلام کردن که برادران سایکلتوریست در مسیر دچار مشکل شدن و ادامه مسیر براشون سخت شده و ما هم برای اینکه نشون بدیم این خبر شایعه ای بیش نیست این عکس را گرفتیم

خوب روز دوشنبه مورخه ۲۷/۲/۸۹ بود و بعلت وفات حضرت فاطمه اون روز تعطیل بود و ما صبح زود بیدار شدیم و بهتر دیدیم اول یه حمام عمومی پیدا کنیم چون تقریبا" ۳ روز بود که دوش نگرفته بودیم و نیاز شدید به یه دوش حسابی داشتیم تا خستگی از تنمون در بره و بدنمون ریکاوری بشه بخاطر همین وسایل را جمع و جور کردیم و شروع به رکاب زدن کردیم داخل مسیر از یه نفر آدرس حمام عمومی را گرفتیم و گفت شاید تعطیل باشه ما هم گفتیم میریم فوقش بسته هست رفتیم و حمام را پیدا کردیم و خوشبختانه باز بود و از بابت این جریان خدا را خیلی شکر کردیم چون واقعا" بجا و بموقع بود



و این هم داخل گرمابه

و این هم صاحب گرمابه


کوچه ای که حمام داخل اون قرار داشت . دیوارهای خشت و گلی که حکایت از خانه های کویری داشت


حتما" میدونین که بعد از حمام چی میچسبه ما هم با توجه به اینکه صبحانه نخورده بودیم مقدماتش را که نون داغ و چیزهای دیگه بود خریدیم و داخل یه میدون که به سمت شهر نایین میرفت وایسادیم و یه صبحانه کامل خوردیم


بعد از خوردن صبحانه مسیر را باید بطرف شهر نایین ادامه میدادیم رفتیم آب معدنی خریدیم و چند تا قمقمه هم پر از یخ کردیم و ساعت تقریبا" ۹و نیم بود که شروع به رکاب زدن کردیم

مقصد بعدی ما عقدا بود


بعد از حدودا" ۶۰ کیلومتر رکاب زدن تابلو شهر عقدا را در لاین مقابل دیدیم . ساعت ۱۲ بود بهتر دیدیم نهار را همونجا بخوریم رفتیم بطرف عقدا ابتدای شهر عقدا یه پمپ بنزین بود که یه نمازخونه کوچیک داشت و جای مناسبی برای استراحت ما بود
جریانات داخل شهر عقدا و ادامه مسیر تا اصفهان را در قسمت پنجم براتون توضیح میدم چون فکر میکنم اگه قسمت چهارم را بیشتر ادامه بدم امکان داره در مورد دانلود عکسها مشکل پیش بیاد
برادران فوتباليست كه عاشق سفر با دوچرخه هستند . سفرهاي ماجراجويانه و به يادماندني كه خاطرات آن در طول زندگي از ذهن آنان پاك نخواهد شد . تجربيات بدست آمده از سفرها را در زندگي روزمره بكار بسته و در اختيار ديگران خواهند گذاشت.