سفرنامه نوروز سال 1390 با دوچرخه(قسمت اول)
طول مسیر: تقریبا" ۴۰۰ کیلومتر
با توجه به اینکه سفر را صبح زود شروع کردیم مجبور شدیم لباسهای گرم بپوشیم و اینا در عکس میتونین ببینین


رکاب زدن را شروع کردیم و طبق نقشه باید ۴۰ کیلومتر رکاب میزدیم که به شهر کوچک علویجه میرسیدیم . داشتیم مسیر را رکاب میزدیم که دیدیم یه ماشین راهدار از روبروی ما گذشت یه کم جلوتر داخل یه پارکینگ وایسادیم که یه لیوان چایی بخوریم که دیدیم ماشین راهدار داخل پارکینگ وایساد و بعد از سلام و احوالپرسی و پرسیدن یه سری سئوال و راهنمایی کردن ما در مورد جاده از ما خداحافظی کردن و رفتن


بعد از رکاب زدن ۴۰ کیلومتر به شهر کوچک علویجه رسیدیم و بعد از خوردن یه رانی و چند تا بیسکویت بجای صبحانه مسیر را بطرف شهر دهق ادامه دادیم

بعد از خارج شدن از شهر علویجه حرکت را بسمت دهق ادامه دادیم



شهر دهق و تهیه نهار البته تنها اشتباهی که در تهیه نهار کردیم این بود که تن ماهی خریدیم و اصلا" حواسمون نبود که با دوچرخه داریم مسافرت می کنیم و به دوستان عزیز بعنوان یه تجربه توصیه میکنم اصلا" از تن ماهی یا ماهی و همینطور کباب در سفر با دوچرخه استفاده نکنین چون تشنگی یکی از مشکلات بعد از خوردن ماهی و اینجور غذاها هست . ساعت تقریبا" ۲ بود که نزدیک یه پمپ بنزین دیدیم یه مغازه سوپری باز هست رفتیم داخل و بعد از خرید وسایل آقای مغازه دار یه سری سوال همیشگی را پرسید و گفت بعد از نهار اگه امکان داره یه عکس با هم بندازیم و ما هم قبول کردیم و بساط نهار را همون کنار مغازه بر پا کردیم

بعد از خوردن نهار و یه لیوان چایی که جای همه تون خالی بود یه کم استراحت کردیم و مسیر را به سمت گلپایگان شروع به رکاب زدن کردیم . مسیر داخل شهر علویجه رکاب زدیم و تقریبا به خیابونهای بیرون شهر رسیده بودیم که ۲ تا موتوری که روی هر موتور هم ۲ تا جوون سوار بودن به ما نزدیک شدن و بعد از سلام و احوالپرسی کردن گفتن ماشاالله !!! ما که نمیتونیم رکاب بزنیم ولی داریم میریم باغ نوشیدنی بزنیم شما هم بیاین بریم . گفتیم نه خیلی ممنون ما مزاحم شما نمیشیم و خداحافظی کردن و رفتن تقریبا" به جاده اصلی رسیده بودیم که با طی کردن یه جاده خاکی یه کم از مسیر را کم کردیم و رسیدیم اول جاده که روی تابلو نوشته بود گلپایگان ۹۰ کیلومتر .
جاده به نظر کفی میومد ولی یه کم که رکاب زدیم مشخص شد که سربالایی هست . حتما" همه تون میدونین که دوچرخه سوار از ۲ تا چیز خوشش نمیاد یکی جاده سربالایی یکی هم باد از روبرو که چشمتون روز بد نبینه هر ۲ تاش با هم تو این جاده گیر ما اومد که یه جاهایی که سربالایی شدید بود هم رکاب ما مجبور شد از دوچرخه بیاد پایین و پیاده مسیر را طی کنه
داشتیم رکاب میزدیم که رسیدیم به یه تابلو که نوشته بود پمپ بنزین ۴۵ کیلومتر ما هم تصمیم گرفتیم تا پمپ بنزین رکاب بزنیم و شب را داخل این پمپ بنزین به سر کنیم . هوا کم کم داشت گرگ و میش میشد و نه خبری از تابلو این پمپ بنزین بود و نه از خودش . از دور یه ساختمون قدیمی تو سمت چپ جاده دیدیم و رکاب زدیم تا رسیدیم جلوی این ساختمون که فهمیدیم یه کاروانسرای قدیمی هست و جلوی این کاروانسرا چند تا زن و مرد و بچه دیدیم که به محض دیدن ما یکی از مردها گفت : هلو ، هو آر یو؟ من هم گفتم : آی ام ایرانی گفت جدا ایرانی هستین گفتم آره همینطور که رکاب میزدیم گفت حالا کجا دارین میرین بیاین پایین بابا ما شما را داخل جاده دیدیم و براتون بوق هم زدیم الان نیم ساعت که منتظر شما هستیم تا برسین و داخل کاروانسرا تو یکی از اتاقهاش آتیش روشن کردیم و براتون هندونه هم قاچ کردیم و ما هم خیلی تشکر کردیم و تا این همه زحمت را دیدیم از دوچرخه ها اومدیم پایین و داخل کاروانسرا شدیم که دیدیم همه شروع کردن به جیغ و فریاد کشیدن باورمون نمیشد از دیدن ما این همه خوشحال شده باشن . خلاصه دیدیم یه نصف هندونه قاچ شده را اوردن و تعارف کردن و ما هم همینطور که به سئوالهای این خانواده جواب میدادیم هندونه هم میخوردیم که با وجود اون شرایط جاده و باد خیلی بهمون چسبید و یه تشکر حسابی ازشون کردیم . ازشون سوال کردیم که تا پمپ بنزین چند کیلومتر مونده که گفتن ما اهل دهق هستیم و تا حالا این جاده را به سمت گلپایگان نرفتیم و برای اولین بار هست که اومدیم اینجا . خلاصه بعد از کمی گپ زدن یه عکس دسته جمعی با هم انداختیم که حتی میتونین در طریقه کنار هم وایسادن این خانواده داخل این عکس محبت و عشق و صفا را به خوبی ببینین
بعد از عکس گرفتن و خداحافظی این خانواده با آقای سعادت که از همرکابهای قدیمی و داماد ما هم هست یه مشورت کوتاه کردیم و با توجه به اینکه به تاریک شدن هوا نزدیک میشدیم و اطلاع دقیقی هم از مسافت باقیمونده تا پمپ بنزین نداشتیم تصمیم گرفتیم شب را در کاروانسرا بخوابیم . دوچرخه ها را اوردیم داخل و مشغول گشت زدن داخل کاروانسرا شدیم . آقای سعادت که دارای مدرک کارشناسی رشته تاریخ هستن گفتن که این کاروانسرا متعلق به ۴۰۰ سال قبل هست و شاه عباس دستور داده که در ایران ۱۰۰۰ تا از این کاروانسراها برای رفاه حال مسافرها بسازن و این کاروانسرا دارای یه سری اتاق زمستانه و تابستانه هست و همینطور که داشتیم گشت میزدیم به یه محوطه خیلی بزرگ رسیدیم که پشت این اتاقها قرار داشت که آقای سعادت گفت داخل اینجا شترها و گوسفندها را نگهداری میکردن که تقریبا" ۴۰ تا ماشین را میشد داخل این محوطه پارک کرد. این کاروانسرا با اینکه هیچ اقدامی برای بازسازی اون نشده بود حتی خیلی از جاهاش را برای پیدا کردن گنج حفاری کرده بودن و کنده بودن و واقعا" ما تاسف خوردیم . همینطور که گشت میزدیم چند تا پرنده اومدن بالای دیوار کاروانسرا نشستن که شبیه کلاغ بودن ولی نوک این پرنده ها قرمز بود و با دیدن ما شروع به جیغ کشیدن کردن که صداشون اصلا" شبیه کلاغ نبود . خلاصه ما نفهمیدیم این پرنده ها به ما خوش آمدگویی میگن یا از ورود ما به این کاروانسرا ناراحت شدن . خلاصه بعد از گشت زدن داخل کاروانسرا و اتاقهای اون تصیمیم گرفتیم داخل همون اتاقی که اون خانواده برامون آتیش درست کرده بودن چادر را بزنیم . راستی این را هم بگم که داخل اتاقهای زمستونه این کاروانسرا شومینه هم وجود داشت که خیلی جالب بود. خلاصه هوا داشت کم کم تاریک میشد و ما سریع وسایل را از روی دوچرخه ها پایین گذاشتیم و چادر را بناکردیم و وسایل را بردیم داخل چادر . یه چایی توپ درست کردیم و جاتون خالی خوردیم و بعد هم مشغول به درست کردن شام شدیم . بعد از خوردن شام اومدیم بیرون تا آسمون شب را نگاه کنیم . حدودا" ساعت ۱۰ شب بود که از چادر اومدیم بیرون . با اینکه هوا خیلی تاریک بود و جو داخل این کاروانسرا یه کم وهم برانگیر و مثل این فیلمهای وحشتناک بود ولی تا دلتون بخواد پر ستاره و زیبا بود حتی ستاره ها اونقدر نزدیک بودن که میتونستی دستت دراز کنی و هر چند تا که میخوای بچینی . خلاصه ما که خیلی لذت بردیم ناب ترین و بکرترین شب را از نظر تاریکی و ستاره و سکوت داخل این کاروانسرا تجربه کردیم و آقای سعادت گفت معلوم نیست چند هزار نفر داخل این کاروانسرا اومدن و شب را بسر کردن و رفتن و چه اتفاقهایی که داخل این کاروانسرا نیفتاده . خلاصه بعد از نگاه کردن ستاره ها اومدیم داخل چادر . هوا دیگه سرد شده بود کیسه خوابها را باز کردیم و رفتیم داخلش و با توجه به خستگی خیلی زیاد خیلی زود هم به خواب رفتیم . عکسهایی از دیوارهای این کاروانسرا ببینین و دقت کنین ببینین با چه نظم و ترتیبی این آجرها روی هم چینده شده و جالبتر از اون وجود ناودونهای سنگی در بالای دیوار این کاروانسرا.
صبح زود بود که با صدای دوباره اون پرنده ها از خواب بیدار شدیم . بعد از خوردن چایی وسایل را جمع و جور کردیم و آماده حرکت شدیم قبل از حرکت چند تا عکس از محوطه کاروانسرا گرفتیم . اتاقی که پشت سر ما هست همون اتاقی هست که شب را داخلش به صبح رسوندیم.
بعد از عکس گرفتن وارد جاده شدیم و ۲ کیلومتری رکاب نزده بودیم که یه تابلو جلومون نمایان شد که روی اون نوشته بود پمپ بنزین ۲۵ کیلومتر و تازه فهمیدیم که دیروز ۴ ساعت داخل باد تونستیم فقط ۲۰ کیلومتر رکاب بزنیم و بهترین کاری که دیروز انجام دادیم این بوده که شب را داخل کاروانسرا موندیم. خلاصه رکاب زدن را ادامه دادیم تا رسیدیم به یه روستا به اسم در (به معنای مروارید) داخل این روستا هم یه کاروانسرا دیگه دیدیم که نسب به قبلی کوچیکتر بود و رفتیم که این کاروانسرا را هم یه نگاه کنیم محوطه این کاروانسرا شده بود زمین والیبال و داخل اتاقهاش هم گوسفند نگهداری میکردن . روی دیوارش نوشته بود الف سنته که فقط تونستیم همین کلمه را بخونیم
بعد از دیدن کاروانسرا و عکس گرفتن مشغول به رکاب زدن داخل روستا شدیم که یه پیرمرد دیدیم که کنار یه دیوار نشسته و داره آفتاب میگیره من بهترین فرصت را اینجا دیدم که هم یه استراحت کوتاه بکنیم و هم یه کم با این پیرمرد صحبت کنیم و یه اطلاعاتی هم در مورد روستا بگیریم . خلاصه وایسادیم و به پیرمرد سلام کردیم و اون هم بعد از سلام و احوالپرسی به ما خوش آمد گفت . ما در مورد روستا پرسیدیم و اون گفت قبلا" اینجا قناتهای آب زیادی وجود داشته بخاطر همین اسم اینجا را گذاشتن در ولی وقتی این قناتها خشکید اکثرا جوانها اینجا را ول کردن و رفتن شهر و گفت قبلا" اینجا ۲۰۰ تا خانوار بوده و ۷۲ تا خانوارش رفتن و بقیه هم در حال رفتن هستن . در مورد کاروانسراها ازش پرسیدیم و اون هم گفت این کاروانسراها مال ۴۰۰ سال قبل هست و به دستور شاه عباس ساخته شده و وقتی ما کوچیک بودیم از صدای زنگولهای شترها نمیشد اینجا بخوابی و گفت ۸۵ سال داره ولی وقتی باهاش دست میدادی انگار که با یه تیکه آهن داری دست میدی اینقدر دستهاش سفت و محکم بود .خلاصه کلی با این پیرمرد گپ زدیم آدم خوش صحبت و با سوادی بود و در پایان هم چند تا عکس گرفتیم . خیلی دعوت کرد بریم خونه اش ولی بدلیل کمبود وقت ازش معذرت خواستیم و مسیر را ادامه دادیم. داخل عکس سه نسل متفاوت میتونی ببینی . نسل خیلی قدیمی ـ نسل قدیمی ـ نسل نوپا
ا
برادران فوتباليست كه عاشق سفر با دوچرخه هستند . سفرهاي ماجراجويانه و به يادماندني كه خاطرات آن در طول زندگي از ذهن آنان پاك نخواهد شد . تجربيات بدست آمده از سفرها را در زندگي روزمره بكار بسته و در اختيار ديگران خواهند گذاشت.